رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم
پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم
۱خاکساری دست من کوتاه دارد ورنه من
می توانم خاکها د رکاسه گردون کنم
۲از ازل آورده با خود پختگی صهبای من
نیستم نارس که جادر خم چو افلاطون کنم
۳خشکی سودای من ابر بهار عالم است
هرکه زین دامان صحرا بگذرد مجنون کنم
۴بلبلان را چون توانم مست در گلزار دید
من که خواهم باغبان را از چمن بیرون کنم
۵من که می دانم سبکروحان عالم را ثقیل
یک جهان بد هضم را بر خود گوارا چون کنم
۶من که نتوانم بر آوردن ز پا خاررهش
خارخار عشق او را چون زدل بیرون کنم
۷از چه ناز سرو نارعنا کشم چون قمریان
من که صائب می توانم مصرعی موزون کنم
۸