برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم
این گره را باز از پیشانی هامون کنم
۱زان خوشم با دامن صحرا که از چشم غزل
حلقه ای هر لحظه بر زنجیر خود افزون کنم
۲من گرفتم رام گردیدند با من آهوان
بر خمار سنگ طفلان صبر یارب چون کنم
۳موی جوهر از خمیر آیینه را نتوان کشید
خارخار عشق را از سینه چون بیرون کنم
۴از سواد شهر خاکستر نشین شد اخگرم
تربیت این شعله را از دامن هامون کنم
۵چون کنم در خدمت پیر مغان گردنکشی
من که خم را از ادب تعظیم افلاطون کنم
۶از دهان یار دارد چاشنی گفتار من
خامه ها را بی شق از شیرینی مضمون کنم
۷شاهد خامی است جوش باده در آغوش خم
حاش الله شکوه از ناسازی گردون کنم
۸از صفای سینه ام چشم جهان آورد آب
آه اگر آیینه دل از بغل بیرون کنم
۹از مروت نیست خوردن بر دل ازاد سرو
ورنه من هم می توانم مصرعی موزون کنم
۱۰چون به بیدردان کنم تکلیف صائب جام خویش
من که خونها می خورم تا ساغری پر خون کنم
۱۱