عافیت زان غمزه خونخوار میخواهد دلم
آب رحم از تیغ بیزنهار میخواهد دلم
۱راه حرفی پیش لعل یار میخواهد دلم
خلوتی در پرده اسرار میخواهد دلم
۲قصه سودای من دور و دراز افتاده است
کوچه راهی همچو زلف یار میخواهد دلم
۳نیستم چون بلبلان قانع به گفتوگوی گل
باغ را در غنچه منقار میخواهد دلم
۴تا نگردیده است از خط تنگ وقت آن دهان
بوسهای زان لعل شکربار میخواهد دلم
۵مست و خوابآلود اگر گردد دچار من شبی
خون خود زان لعل گوهربار میخواهد دلم
۶روی حرفم چون قلم با لوحهای ساده است
صحبت دیوانگان بسیار میخواهد دلم
۷پیش همت از ادب دور است تکرار سؤال
هردو عالم را از او یک بار میخواهد دلم
۸مرهم راحت مرا در خواب بیدردی فکند
کاو کاو نشتر آزار میخواهد دلم
۹سادهلوحی بین که با چندین نسیم پردهدر
غنچه مستور ازین گلزار میخواهد دلم
۱۰وادی سر گشتگی دارد سراپا گشتنی
پایی از فولاد چون پرگار میخواهد دلم
۱۱دیده بیدار نتوان یافت در روی زمین
زین گرانخوابان دل بیدار میخواهد دلم
۱۲میکند تنگی قفس بر خنده سرشار من
کبک مستم، دامن کهسار میخواهد دلم
۱۳اختلاف کفر و دین از وحدتم بیگانه ساخت
رشته تسبیح از زنار میخواهد دلم
۱۴هیچ کس خون کباب از آتش سوزان نخواست
خونبهای دل از آن رخسار میخواهد دلم
۱۵نیست تاب چشم زخم آیینههای صاف را
چند روزی مرهم زنگار میخواهد دلم
۱۶سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام
لنگر از عمر سبکرفتار میخواهد دلم
۱۷توبه مستی و مخموری ندارد اعتبار
فرصتی از بهر استغنار میخواهد دلم
۱۸در رهی کز خار مجروح است پای آفتاب
سوزن عیسی برای خار میخواهد دلم
۱۹در علاج درد من صائب مسیحا عاجز است
چاره درد خود از عطار میخواهد دلم
۲۰