آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا
نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا
۱دارم از دیده بد پاس تهیدستی خود
چشم بر گنج گهر نیست ز ویرانه مرا
۲خاک این خانه ویران شده دامنگیرست
ورنه دلبستگیی نیست به این خانه مرا
۳برنیایم ز قفس، گر قفسم را شکنند
ریشه چون دام دوانده است به دل دانه مرا
۴نه چنان چشم من از اشک نمکسود شده است
که شود خواب، گرانسنگ به افسانه مرا
۵چه بهشتی است که در عالم پر وحشت نیست
آشنایی به جز از معنی بیگانه مرا
۶گره از خاطر من گردش ساغر نگشود
چه گشادی شود از سبحه صد دانه مرا؟
۷چه غبار از دل من کعبه به زمزم شوید؟
دردسر کم نشد از صندل بتخانه مرا
۸نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب
نتوان سیر ز می ساخت به پیمانه مرا
۹منت روی زمین می کشم از رشته اشک
که رسانید به آن گوهر یکدانه مرا
۱۰صدف از تشنه گوهر نبرد تشنه لبی
دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا
۱۱آب تا هست، به خشکی نتوان کشتی بست
مانع توبه بود گریه مستانه مرا
۱۲تا ز صورت رهم افتاد به معنی صائب
دیولاخی به نظر گشت پریخانه مرا
۱۳