هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
۱گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
۲شور عشق و نمک حسن گلو سوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
۳نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
۴دست بسته است کلید در گنجینه من
میگشاید گره از دل، لب خاموش مرا
۵شبِ زلفِ سیه، افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
۶منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
۷