می پرد چشم به خال لب جانانه مرا
حرص چون دام فزون می شود از دانه مرا
۱ابر را تشنه دریا، گهرافشانی کرد
حرص می بیش شد از گریه مستانه مرا
۲می شود وحشت مجنون ز غزالان افزون
کرد بیگانه ز خود معنی بیگانه مرا
۳تشنه گوهر سیراب، صدف را چه کند؟
دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا
۴نیست از گرد علایق اثری در دل من
می رود صاف برون سیل ز ویرانه مرا
۵نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب
نتوان سیر ز می کرد به پیمانه مرا
۶با جنون فارغ از آمد شد مردم شده ام
چون کمان، زور بود قفل در خانه مرا
۷می زنم یک تنه بر قلب فلک ها چون آه
کوتهی گر نکند همت مردانه مرا
۸در خرابات مغان دیده من باز شده است
خط پیمانه بود ابجد طفلانه مرا
۹از گره هیچ گره باز نگردد صائب
چه گشادی شود از سبحه صد دانه مرا؟
۱۰