تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
۱پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز
نرود قطره آبی به گلو دهقان را
۲نقد احسان فلک همسفر سیماب است
پهن چون صبح به دریوزه مکن دامان را
۳جز سر دار فنا کیست به گردن گیرد
در همه روی زمین این سر بی سامان را
۴حسن آن نیست که در پله پستی ماند
نیست حاجت رسن و دلو مه کنعان را
۵سیر چشمی به نظر میل کشد همت را
بی نیازی به جگر داغ نهد احسان را
۶دل عاشق چه غم از شورش محشر دارد؟
نیست اندیشه سیلاب ده ویران را
۷ابر رحمت به غبار دل ما درمانده است
هم مگر تیغ تو آبی زند این میدان را
۸می پرستان سخن نگیرند به خویش
شیشه دربار بود قافله مستان را
۹کیست جز خامه صائب که زوالش مرساد
آن که دارد به سخن زنده دل اصفاهان را
۱۰