میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
۱کاش یک بار به سر منزل ما می آمد
آن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را
۲پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرس
چه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟
۳چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟
بادبان بال و پر سیر بود طوفان را
۴شادیی کز ته دل نیست، کدورت به ازوست
خون کند خنده سوفار دل پیکان را
۵پیر را حرص دوبالا شود از رفتن عمر
بیشتر گرم کند جستن گو، چوگان را
۶هر که بی حد شود، از حد نکند پروایی
چه غم از محتسب شهر بود مستان را؟
۷بس که در لقمه من سنگ نهفته است فلک
بی تأمل نگذارم به جگر دندان را
۸کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید
خوابی از بند رهانید مه کنعان را
۹بست بر خاک ز بی بال و پری صائب نقش
مگر از دور زمین بوس کند جانان را
۱۰