چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
شور صد بزم بود در لب خاموش مرا
۱می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق
گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
۲جوش بی تابی من چون دل دریا ذاتی است
عارضی نیست چو خم سینه پر جوش مرا
۳بحر را کرد نهان در ته سرپوش حباب
آن که زد مهر ادب بر لب خاموش مرا
۴قدرم این بس که ز خاطر نروم پش نظر
من که باشم که نسازند فراموش مرا؟
۵شد ز بیداری من صبح قیامت نومید
برد از بس که تماشای تو از هوش مرا
۶تا سبوی که درین میکده بر جا مانده است؟
که ردا هر نفسی می فتد از دوش مرا
۷چشم من واله موی قلم نقاش است
نفریبد به خط و خال، بناگوش مرا
۸تا درین باغ چو گل چشم گشودم صائب
می رود عمر به خمیازه آغوش مرا
۹