نشد از روی تو سیراب نظر آینه را
شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را
۱نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام
در پریخانه حسن تو نظر آینه را
۲دست مشاطه تقدیر ز جوهر بسته است
به تماشای تو صد جای کمر آینه را
۳این شکوهی که به رخسار تو داده است خدا
بیم آن است کند شق چو قمر آینه را
۴زره از جوهر خود زیر قبا پوشیده است
بس که ترسیده ازان غمزه نظر آینه را
۵دام فولاد سرانجام دهد از جوهر
نیست از شوخی عکس تو خبر آینه را
۶هر نفس می گسلد سلسله جوهر را
کرد دیوانه جمال تو مگر آینه را؟
۷گرچه ظاهر به تماشای جهان مشغول است
هست با جوهر خود دام دگر آینه را
۸خاک در کاسه سر کن نظر خودبین را
که ز دریاست فزون موج خطر آینه را
۹گرچه آیینه ندارد خطر از آب گهر
بیش ازین رومده ای پاک گهر آینه را
۱۰رخ متاب از سخن سخت نکویان صائب
پیش این سنگ توان کرد سپر آینه را
۱۱