بیخودی داشت ز فکرِ دو جهان آزادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
۱پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم
دست خود بوسه زند هر که کند آبادم
۲سفر بیخودیام پا به رکاب است، کجاست
باددستی که به یک جرعه کند امدادم؟
۳کار من در گره از پرهنری افتاده است
دارد از جوهر خود مو قلم فولادم
۴باد یارب ز سعادت همه روزش نوروز
هر که در عید نیاید به مبارکبادم!
۵ناله مرغِ گرفتار اثرها دارد
خواهد افتاد به دامِ دگران صیادم
۶خانه آینه را تنگ کند بر شیرین
بیستونی که مصوَّر شود از فرهادم
۷منم آن گوهرِ شهوار که از غلطانی
از کنار صدف چرخ به خاک افتادم
۸شبِ آبستنِ امید شد آن روز عقیم
که من از مادرِ سنگیندلِ دوران زادم
۹به چه امید دهم دامن فریاد از دست؟
من که فریادرسی نیست به جز فریادم
۱۰نیست آن مصرع برجسته خدنگش صائب
که اگر بال برآرد، برود از یادم
۱۱