عالم بیخبری بود بهشت آبادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
۱عشق بر باد اگر داد باکی نیست
می کشد جانب خود باز چو کاغذ بادم
۲نیستم از کشش موجه رحمت نومید
گرچه از قلزم رحمت به کار افتادم
۳موجه ریگ روانم که به هر جنبش باد
می زند غوطه به دریای عدم بنیادم
۴منم آن طفل بدآموز شکر خواب عدم
که شب اول گورست شب میلادم
۵گره از غنچه پیکان نگشاید به نسیم
نتوان کرد به افسون طرب دلشادم
۶از دم تیغ که هر دم به سرم می بارد
می توان یافت که سهو القلم ایجادم
۷عزت عشق جهانسوز بود عزت من
گرچه خاکسترم، از آتش سوزان زادم
۸گوشمال عبثی می دهد استاد مرا
سبقی نیست محبت که رود از یادم
۹اختیاری نبود نقش بد و نیک مرا
کعبتینم که گرفتار کف نرادم
۱۰از گرفتاری من هست اگر عار ترا
می توان کرد به یک چین جبین آزادم
۱۱چه عجب صائب اگر شد سخن من یکدست
من که از فکر متین چون قلم فولادم
۱۲