رفت آن روز که دامان بهار از دستم
رفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم
۱گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادم
لله الحمد نرفته است کنار از دستم
۲به سبکدستی من نیست کس از جانبازان
می جهد خرده جان همچو شرار از دستم
۳می برد دست و دل از کار غزالش، ترسم
که به یکبار رود دام و شکار از دستم
۴از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهر
چون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم
۵خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کار
رفته هر چند که گیرایی کار از دستم
۶توتیا می شود آیینه ز جان سختی من
سنگ بر سینه زند آینه دار از دستم
۷تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرا
رفت سر رشته آرام و قرار از دستم
۸صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاک
سینه موری اگر گشت فگار از دستم
۹