دست در دامن آن زلف معنبر زده ام
باز بر آتش خود دامن محشر زده ام
۱شمع بیدار دلان روشنی از من دارد
آب حیوان به رخ خضر مکرر زده ام
۲برق عشقم که به بال و پر پرواز بلند
قدسیان را سر مقراض به شهپر زده ام
۳بسته ام از سخن عشق به خاموشی لب
مهر از موم به منقار سمندر زده ام
۴نیست یک سرو که پهلو به نهال تو زند
بارها در چمن خلد سراسر زده ام
۵سر خط راست روی جاده از من دارد
صفحه دشت جنون را همه مسطر زده ام
۶صفحه خرقه ام از بخیه هستی ساده است
همچو سوزن ز گریبان فنا سر زده ام
۷گرچه زاهد نیم، آداب وضو می دانم
شسته ام دست ز سجاده و ساغر زده ام
۸چون صدف کاسه در یوزه به نیسان نبرم
به گره آب رخ خویش چو گوهر زده ام
۹من و اندیشه آزادی از آن حلقه زلف؟
رزق پرواز شود بالم اگر پر زده ام!
۱۰صائب آن بلبل مستم که ز شیرین سخنی
نمک سوده به داغ دل محشر زده ام
۱۱