غوطه در بحر گهر ز آبله پا زدهام
در دل خاک قدم بر سر دریا زدهام
۱سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد
مشت خاکی است که در دیده دنیا زدهام
۲تا در فیض گشوده است به رویم توفیق
حلقه چون داغ بسی بر در دلها زدهام
۳به خراش جگر خویش نظر داشتهام
تیشه در ظاهر اگر بر دل خارا زدهام
۴چه کند سیل گرانسنگ به همواری دشت؟
خاک در دیده دشمن به مدارا زدهام
۵غوطه در خون زده چون پنجه مرجان دستم
بس که کف بر سر شوریده چو دریا زدهام
۶دست چون در کمر موج تهیدست زنم؟
من که چون رشته مکرر به گهر پا زدهام
۷این زمان در سفر قطره به جان میلرزم
من که صد مرتبه چون سیل به دریا زدهام
۸نیست بیکار درین مرحله یک نشتر خار
همه را بر محک دیده بینا زدهام
۹عاجزم در گره خویش گشودن صائب
من که نقب از مژه در سینه خارا زدهام
۱۰