تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام
از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام
۱برو ای کعبه رو از دامن دست بدار
که من از رخنه دل راه دگر یافته ام
۲آب گشته است درین باغ دلم چون شبنم
تا ز خورشید جهانتاب نظر یافته ام
۳پینه بسته است زخم چون صدف از سیلی موج
تا درین قلزم خونخوار گهر یافته ام
۴برسانید به من قافله کنعان را
که از آن یوسف گم گشته خبر یافته ام
۵چتر گل باد به مرغان چمن ارزانی
کآنچه من می طلبم در ته پر یافته ام
۶مشکلی نیست که همت نکند آسانش
بارها در دل شب فیض سحر یافته ام
۷به که در جستن تنگ شکر صرف کنم
پر و بالی که از آن تنگ شکر یافته ام
۸چون کشم پای به دامان اقامت صائب؟
من که سود دو جهان را ز سفر یافته ام
۹