به نظربازی از آن تنگ شکر ساختهام
به همین رشته ز دریای گهر ساختهام
۱زیر یک پیرهنم در همه جا با یوسف
من که زان یار گرامی به خبر ساختهام
۲چون به آسانی از آن نخل کنم قطع امید؟
دهنی تلخ به امید ثمر ساختهام
۳شعله عشق محال است به من پردازد
جگر سوخته را دام شرر ساختهام
۴دل سودایی من روشن از آن است که من
همچو شمع از تن خود زاد سفر ساختهام
۵نیست ممکن که دری بر رخ من نگشاید
این کلیدی که من از آه سحر ساختهام
۶خاکساری ز شکایت دهنم دوخته است
نقش پایم که به هر راهگذر ساختهام
۷ناامید از شب اندوه مباشید که من
بارها از نفس سوخته پر ساختهام
۸زهر اگر در قدحم همنفسان ریختهاند
به سبکدستی تسلیم شکر ساختهام
۹منم آن لاله که از نعمت الوان جهان
با دل سوخته و خون جگر ساختهام
۱۰منم آن موج سبکسیر که از بیخبری
هر نفس دام تماشای دگر ساختهام
۱۱موی بر پیکر من حلقه زنار شده است
دست خود تا به میان تو کمر ساختهام
۱۲زان ربایند ز هم جوهریانم صائب
که به یک قطره ز دریا چو گهر ساختهام
۱۳