دست بر زلف پریشان سخن یافته ام
چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام
۱شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت
تا رگ کان بدخشان سخن یافته ام
۲نکنم چشمم به عمر ابد خضر سیاه
عمر جاوید ز احسان سخن یافته ام
۳چون شکر رفته ام از گرمی فکرت به گداز
تا نصیب از شکرستان سخن یافته ام
۴مورم اما ز شکر ریزی گفتار بلند
مسند از دست سلیمان سخن یافته ام
۵چه گهرهای گرانسنگ که در جیب امید
از هواداری نیسان سخن یافته ام
۶جوی شیری که سفیدست ازو روی بهشت
خورده ام خون و ز پستان سخن یافته ام
۷به ستم دست از آن زلف ندارم صائب
چه کنم، سلسله جنبان سخن یافته ام
۸