گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم
دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم
۱محرمی نیست در آفاق به محرومی من
عین دریایم و سرگشته تر از گردابم
۲شور من حق نمک بر همه دلها دارد
نیست ممکن که فراموش کنند احبابم
۳بس که آلوده عصیان شده ام، می ترسم
که درین گرد زمین گیر شود سیلابم
۴نبض من چون رگ سنگ است ز جستن ایمن
بس که سنگین شده ز افسانه غفلت خوابم
۵خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن
نیست چون ماهی لب بسته غم قلابم
۶برگ عیش است مرا باعث غفلت صائب
همچو نرگس برد ایام بهاران خوابم
۷