چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟
به که این آینه از پیش نفس بردارم
۱من که چون برگ خزان بال و پرم ریخته است
به چه امید دل از کنج قفس بردارم؟
۲آفت حرص ز شمشیر دو دم بیشترست
چون دو دست از سر خود همچو مگس بردارم؟
۳گل به دشمن نزنند اهل مروت، ورنه
من نه آنم که زبونی ز عسس بردارم
۴راه خوابیده ز بیدار دلان میگردد
دست اگر از دهن خود چو جرس بردارم
۵عشق خواهد ز هوس کرد سبکبار مرا
از ره سیل چه افتاده که خس بردارم؟
۶آنقدر مهلت از ایام توقع دارم
که از آیینه دل زنگ هوس بردارم
۷زان بود بستر و بالین من از گل چو نسیم
که خس و خار ز راه همه کس بردارم
۸در شبستان جهان روشن از آنم چون صبح
که غبار از دل عالم به نفس بردارم
۹بلبلی نیست درین باغ ز من قانعتر
فیض آغوش گل از چاک قفس بردارم
۱۰