جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
۱گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
۲همچنان داغ غریبی جگرم می سوزد
گرچه جا در دل آتش چو سمندر دارم
۳ریزش پیر مغان نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست توقع به ته سر دارم
۴می کند روی مرا عاقبت الامر سفید
در دل خویش بهاری که چو عنبر دارم
۵پیش نیسان نکنم همچو صدف دست دراز
بس بود قطره آبی که چو گوهر دارم
۶ازتر و خشک جهان دستم اگر کوتاه است
شکرالله لب خشک و مژه تر دارم
۷می روم هر نفس از بیم گسستن به گداز
گرچه چون رشته وطن در دل گوهر دارم
۸چون درین بحر ز سرنگذرم آسان چو حباب؟
که به هر چشم زدن عالم دیگر دارم
۹خار راه تو کند در دل گل خون از ناز
من درین ره به چه امید قدم بردارم؟
۱۰گرچه چون شانه مرا دست از کار افتاده است
پنجه در پنجه آن زلف معنبر دارم
۱۱سود و سرمایه من از سفر عالم خاک
کف خاکی است که در کوی تو بر سر دارم
۱۲از شکر چاشنی حرف گلوسوز ترست
طوطی خوش سخنم، ناز به شکر دارم
۱۳گر لبم تر نشد از چشمه حیوان صائب
دل چون آینه ز اقبال سکندر دارم
۱۴