آب حیوان زند آب در میخانه ما
می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما
۱از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی
گل ابری شود از گریه مستانه ما
۲در دل ما نبود منزلتی دنیا را
گنج افتاده ز طاق دل ویرانه ما
۳دانه سوخته خال، پر و بال رساند
بر لب کشت همان خال بود دانه ما
۴چند از دور کسی دست بر آتش دارد؟
رشته فرسود ادب شد پر پروانه ما
۵صائب از بس که پریشانی خاطر جمع است
جغد وحشت کند از سایه ویرانه ما
۶