سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما
برق را تنگ در آغوش کشد دانه ما
۱از دل و چشم بود شیشه و پیمانه ما
نه فلک موج حبابی است ز میخانه ما
۲دو جهان در نظر ما دو صف مژگان است
نور حل کرده بود باده میخانه ما
۳شکوه در مشرب ما سوخته جانان کفرست
شمع داغ است ز خاموشی پروانه ما
۴زیر شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم
بر رخ سیل گشاده است در خانه ما
۵مهره گل پی بازیچه اطفال خوش است
دل صد پاره بود سبحه صد دانه ما
۶روزگاری است که در دیر مغان می ریزد
آب بر دست سبو، گریه مستانه ما
۷نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است
دشمن از دوست نداند دل دیوانه ما
۸عیش در کلبه ما بی سرو پایان فرش است
می رود رو به قفا سیل ز ویرانه ما
۹گردبادی شود و دامن صحرا گیرد
گر به دیوار فتد سایه دیوانه ما
۱۰تیره روزیم ولی شب همه شب می سوزد
شمع کافوری مهتاب به ویرانه ما
۱۱پرده گوش اگر بال سمندر گردد
تب کند از اثر گرمی افسانه ما
۱۲روی در دامن صحرای جنون آورده است
کعبه از حسن خداداد صنمخانه ما
۱۳نیست در عالم انصاف عزیزی صائب
آشنایی که شود معنی بیگانه ما
۱۴