گوشه ای کو که دل از فکر سفر جمع کنم؟
پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم
۱تخم خود چند درین خاک سیه چون انجم
شب پریشان کنم و وقت سحر جمع کنم؟
۲از پریشانی خاطر دو نفس را چون صبح
نیست ممکن که من خسته جگر جمع کنم
۳رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا
چون دل خویش ز صد رهگذار جمع کنم؟
۴از گهر سینه چاکی به صدف بیش نماند
به چه امید درین بحر گهر جمع کنم؟
۵حیف و صد حیف که چون فضل خزان مهلت عمر
آنقدر نیست که من برگ سفر جمع کنم
۶نه چنان دل ز فراق تو پریشان شده است
که به شیرازه آن موی کمر جمع کنم
۷هر سر موی ترا چشم نگاهی است ز من
به تماشای تو چون نور نظر جمع کنم؟
۸چند چون آبله صرف قدم خار شود؟
آبرویی که به صد خون جگر جمع کنم
۹من که در بیضه به گرد سر گل می گشتم
در گلستان چه خیال است که پر جمع کنم؟
۱۰سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت
چه فتاده است من خام، ثمر جمع کنم؟
۱۱پرده خواب شود دیده کوته بین را
از گرانجانی اگر برگ سفر جمع کنم
۱۲چشم امید از آن بسته ام از هر دو جهان
که به نظاره روی تو نظر جمع کنم
۱۳من نه آنم که به شیرازه محشر صائب
جسم ویران شده را بار دگر جمع کنم
۱۴