حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟
به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟
۱چون بغیر از تو سخن را نبود دادرسی
سخن خود به که از اهل سخن عرض کنم؟
۲درد خود را زمسیحا نتوان داشت نهان
سرتویی، درد سر خود به که من عرض کنم؟
۳سخن بوسه که جنگ است گل پیشرسش
به چه امید من ای غنچه دهن عرض کنم؟
۴آرزویی که گره در دل گستاخ من است
ادب این است که با تیغ و کفن عرض کنم
۵مومیایی ز دل سنگ برون می آید
شکوه خود به که ای عهدشکن عرض کنم؟
۶محرم راز چو در دایره امکان نیست
رخصتم ده که به آن چاه ذقن عرض کنم
۷گر به طومار شکایت نتوانی پرداخت
آنقدر باش که من یک دو سخن عرض کنم
۸گل نفس سوخته از شاخ برآید صائب
گر تهیدستی خود را به چمن عرض کنم
۹