چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟
۱جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای
تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم
۲همه شب هاله صفت گرد دلم می گردد
که ز آغوش خود ای ماه حصار تو کنم
۳چون سر زلف امید من ناکام این است
که شبی روز در آغوش و کنار تو کنم
۴دام من نیست به آهوی تو لایق، بگذار
تا به دام سر زلف تو شکار تو کنم
۵زلف شد چشم سراپا و ترا سیر ندید
من به یک دیده چسان سیر عذار تو کنم؟
۶آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی
نیست چون گوهر دیگر که نثار تو کنم
۷من و بی روی تو نظاره یوسف، هیهات
چون به این جام تهی دفع خمار تو کنم ؟
۸حاش لله که به رخسار بهشت اندازم
دیده ای را که منقش به نگار تو کنم
۹همچنان بر کف پای تو دلم می لرزد
اگر از پرده دل راهگذار تو کنم
۱۰کم نشد درد تو صائب به مداوای صبح
من چه تدبیر دل خسته زار تو کنم؟
۱۱