من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم
چه خیال است تمنای وصال تو کنم؟
۱نیست چون حوصله یک نگه دور مرا
به ازین نیست قناعت به خیال تو کنم
۲برگ بارست به نورسته نهالی که تراست
چون من اندیشه پیوند نهال تو کنم؟
۳چون به رخسار تو بی پرده توانم دیدن؟
من که می سوزم اگر یاد جمال تو کنم
۴سایه را نافه صفت دور ز خود می سازد
نظر از دور چسان من به غزال تو کنم؟
۵نیست محتاج به گلگونه عذاری که تراست
خون خود را به چه امید حلال تو کنم؟
۶از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف
که به تفصیل نظر بر خط و خال تو کنم
۷طالعی چون عرض شرم تمنا دارم
که به صد چشم تماشای جمال تو کنم
۸بحر و کان در نظرت چشم ترست و لب خشک
به چه سرمایه تمنای وصال تو کنم؟
۹چون شوم از تو برومند، که در عالم آب
شرم نگذاشت لبی تر ز زلال تو کنم
۱۰نیم جانی که مرا هست کمین بخشش توست
چون من ای جان جهان بخل به مال تو کنم؟
۱۱نه ز اندیشه جان است، ز بی برگیهاست
اگر اندیشه ای از برق جلال تو کنم
۱۲ز نگه غبغب سیمین تو می گردد آب
چون به انگشت اشارت به هلال تو کنم؟
۱۳گل رخسار تو داغ از نگه گرم شود
لاله را چون طرف چهره آل تو کنم؟
۱۴از لطافت گل رخسار ترا نیست مثال
تا چو آیینه قناعت به مثال تو کنم
۱۵من که چشم تر من شبنم گلزار تو بود
چون تسلی دل خود را به خیال تو کنم؟
۱۶نشد از وصل دل تنگ تو صائب خرم
به چه تدبیر دگر رفع ملال تو کنم
۱۷