با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟
در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟
۱مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را
ننمایم به تو داغ جگر خود چه کنم؟
۲صندل امروز تویی دردسر عالم را
پیش عیسی نبرم دردسر خود، چه کنم؟
۳من که از دوری منزل نفسم سوخته است
با درازی شب بی سحر خود چه کنم؟
۴چون خریدار گلوسوز درین عالم نیست
ندهم طرح به موران شکر خود چه کنم؟
۵خانه تنگ جهان جای پرافشانی نیست
گر بر آتش ننهم بال و پر خود چه کنم؟
۶نیست از سوخته جانان اثری چون پیدا
در دل سنگ ندزدم شرر خود چه کنم؟
۷(من که سر رشته تدبیر ز دستم رفته است
نکنم خاک زمین را به سر خود، چه کنم؟)
۸هیچ کس را خبری نیست چو از خود صائب
من عاجز ز که پرسم خبر خود، چه کنم
۹