شکوه از کجروی طالع وارون چه کنم؟
اژدها می شود این مار ز افسون چه کنم؟
۱دلم از زخم زبان کاغذ سوزن زده شد
همچو عیسی نکشم رخت به گردون چه کنم؟
۲در و دیوار به وحشت زدگان زندان است
ننهم روی خود از شهر به هامون چه کنم؟
۳آفت صبحت خلق از دد و دام افزون است
نروم در دهن شیر چو مجنون چه کنم؟
۴هست در گوشه نشینی دل جمعی گرهست
در خم می نگریزم چو فلاطون چه کنم؟
۵من که داغ است گران بر سر سودا زده ام
چتر کیخسروی و تاج فریدون چه کنم؟
۶چشم سخت فلک از آب مروت خالی است
طمع باده ازین کاسه وارون چه کنم؟
۷دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
از تهی کردن دل می شود افزون چه کنم؟
۸بود تا از دل صد پاره اثر، کردم صبر
رفت یکبارگی از دست دل اکنون چه کنم؟
۹من که از خون جگر نشأه می می یابم
لاله گون روی خود از باده گلگون چه کنم؟
۱۰سازگاران جهان را دل ازو پر خون است
من به این طالع ناساز به گردون چه کنم؟
۱۱من گرفتم به گرستن شودم دیده تهی
با لب پر سخن وبا دل پر خون چه کنم؟
۱۲من نه آنم که تراوش کند از من گله ای
می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم؟
۱۳نتوان ساخت تهی دل چو درین عالم تنگ
دست صائب ننهم بر دل پر خون چه کنم؟
۱۴