هردم از شوق عدم ناله و فریاد زنم
نه حبابم که گره بیهده بر باد زنم
۱جوهر ذاتی من موجه دریای بقاست
پیچ و خم چند درین بیضه فولاد زنم؟
۲نعل من پیش محیط است در آتش چون سیل
تا به دریا نرسم ناله و فریاد زنم
۳این قیامت که من از هستی ناقص دیدم
نیست ممکن که به محشر در ایجاد زنم
۴چه گشادم ز جنون شد که خردمند شوم؟
از خرابات چه دیدم که به آباد زنم؟
۵چهره ساخته ماه دلم کرد سیاه
می روم صیقلش از حسن خداداد زنم
۶چون کسی نیست که باری ز دلم بردارد
چون جرس چند درین قافله فریاد زنم؟
۷صائب این زمزمه ها از سر بیدردی نیست
که صلا از نفس گرم به صیاد زنم
۸