شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلمم
نقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم
۱بس که کرده است سیه مست مرا ذوق سخن
میزنم حرف و ز خود نیست خبر چون قلمم
۲جای اشک از مژهام خون سیه میریزد
میدود دود دل از بس که به سر چون قلمم
۳هست در قبضه فرمان قضا نبض مرا
از سیه کاری خود نیست خبر چون قلمم
۴صرف گفتار شد از دل سیهی عمر مرا
دل دونیم است ازین راهگذار چون قلمم
۵زینهمه نقش دلاویز که بر آب زدم
گریه و ناله و آه است ثمر چون قلمم
۶زآن گهرها که از آن چشم جهان روشن شد
نیست جز آب سیه پیش نظر چون قلمم
۷گرچه سر از خط فرمان نکشیدم هرگز
عمر آمد به ته تیغ بر چون قلمم
۸ره نبردم به سراپرده معنی، هرچند
عمر کوتاه شد از سیر و سفر چون قلمم
۹راستی بود، اگر بود مرا تقصیری
از چه بستند و گشودند کمر چون قلمم؟
۱۰جز سخن نیست مرا باغ و بهاری صائب
آه اگر خشک شود دیدهٔ تر چون قلمم
۱۱