کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟
آب در دیده به صد خون جگر گردانم
۱نه چنان آمده عشقت که به افسون برود
نه چنان رفته ز دل صبر که برگردانم
۲دارم آن صبر که گر در قدحم زهر کنند
به سبکدستی تسلیم، شکر گردانم
۳برو ای ناصح بیدرد که روی دل من
در شمار ورقی نیست که برگردانم
۴پا مزن آنقدر ای باده به خاکستر من
که شبی در قدم شمع، سحر گردانم
۵چند در دیده من باشی و از حیرانی
گرد آفاق چو خورشید نظر گردانم؟
۶از عدم چون به وجود آمدی ای عمر عزیز
آنقدر باش که من رخت سفر گردانم
۷بشنوی ای صائب اگر قصه شیرین مرا
پرده گوش ترا تنگ شکر گردانم
۸