چشم بیمار بلایی است که من می دانم
زیر این درد دوایی است که من می دانم
۱جلوه سرو برآورده بالای کسی است
خوبی گل ز لقایی است که من می دانم
۲هیچ جا گرچه ازو نیست که نازش نرسد
ناز آن شوخ ز جایی است که من می دانم
۳دست گلچین شود از خنده گلهای گستاخ
خشم او لطف بجایی است که من می دانم
۴جوهر خط که در آن آینه رو پنهان است
زره زیر قبایی است که من می دانم
۵از اداهای تو کوته نظران بیخبرند
هر ادا تیر قضایی است که من می دانم
۶گرچه این بادیه از بانگ جرس پرشورست
گوش لیلی به نوایی است که من می دانم
۷می شود باد مراد دل دریایی من
نی اگر نغمه سرایی است که من می دانم
۸همتی کز دو جهان است دست فشان می گذرد
در زخم زلف دوتایی است که من می دانم
۹در ره عشق که بال و پر او عریانی است
راهزن راهنمایی است که من می دانم
۱۰قبله مردم آزاده یکی می باشد
در سر سرو هوایی است که من می دانم
۱۱موج دریای حوادث دل چون آینه را
صیقل زنگ زدایی است که من می دانم
۱۲در خرابی است دو صد گنج سعادت مدفون
جغد را فر همایی است که من می دانم
۱۳زاهد کودن و ادراک لطایف، هیهات
می و نی آب و هوایی است که من می دانم
۱۴پیش قارون به ته خاک کند دست دراز
حرص اگر حبه گدایی است که من می دانم
۱۵راه از نشتر الماس نمی گرداند
شوق اگر آبله پایی است که من می دانم
۱۶عقده نه فلک از ناخن پا باز کند
عشق اگر عقده گشایی است که من می دانم
۱۷طبل رحلت که ازو بیجگران می ترسند
نغمه روح فزایی است که من می دانم
۱۸راز پنهان مرا باعث شهرت صائب
روی اندیشه نمایی است که من می دانم
۱۹