ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
۱ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم
در قیامت چه خیال است که هشیار شویم
۲فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا
نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم
۳مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است
که مقید به پریشانی دستار شویم
۴ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم
به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم
۵بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک
حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم
۶ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک
ادب این است که خار سر دیوار شویم
۷سر ما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
۸عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را
مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم
۹می شود از نفس سوخته عالم تاریک
ما به این شوق اگر قافله سالار شویم
۱۰تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات
صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم
۱۱