عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیم
نمک شور قیامت به جگر تازه کنیم
۱دست کوتاه کنیم از کمر رشته جان
عهد و پیوند به آن موی کمر تازه کنیم
۲از سر جان و دل آغوش گشا برخیزیم
بیعت هاله خود را به قمر تازه کنیم
۳تیشه در دست به جولانگه شیرین تازیم
نام فرهاد به هر کوه و کمر تازه کنیم
۴بر غبار دل ما صحبت دریا افزود
دست و رویی مگر از آب گهر تازه کنیم
۵هیچ کس نیست که بر داغ هنر ناخن نیست
چه ضرورست که ما داغ هنر تازه کنیم
۶منت باده به صد رنگ برآورد مرا
چهره خویش به خوناب جگر تازه کنیم
۷آن سبکسیر حبابیم درین بحر محیط
که به هر چشم زدن رخت دگر تازه کنیم
۸این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت
سینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم
۹