روزگاری است ز دل نقش خودی میشویم
راه چون سایه به پای دگران میپویم
۱چون قلم گوش بر آواز دل خوشسخنم
هرچه آید به زبانم نه ز خود میگویم
۲با دل خون شدهام در ته یک پیرهن است
یوسف گمشدهای کز دگران میجویم
۳هست چون جوهر آیینه همان پابرجا
هر قدر نقش امید از دل خود میشویم
۴گرچه چون خال، مرا دانه دل سوخته است
اگر از حسن بود روی دلی، میرویم
۵روزی از باغ تو چیدم گل و یک عمر گذشت
دست خود را چو گل تازه همان میبویم
۶نیست صائب ز پی کام جهان گریه من
که ز آیینه دل نقش خودی میشویم
۷