چند در پرده دل باده گلنار زنیم
ای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم
۱چه کند با دل دریایی ما عشق مجاز
چه قدر جوش به یک مشت خس و خار زنیم
۲نشد از سبحه و زنار گشادی ما را
دست چون زلف مگر بر کمر یار زنیم
۳سایه با شهپر اقبال هما گستاخ است
خیز تا دست در آن طره طرار زنیم
۴بیشتر زان که گذاریم درین راه قدم
گوهر آبله را بر محک خار زنیم
۵چون سررشته آهنگ به دست دگری است
تا به کی ناخن بیهوده بر این تار زنیم
۶دل پریشان و پریشانتر ازو زلف حواس
به چه جمعیت خاطر در گفتار زنیم
۷سخت ازین عالم افسرده به تنگ آمده ایم
نان خود چند چو خورشید به دیوار زنیم
۸دهن تیشه فرهاد به خون شیرین شد
به چه امید دگر تیشه به کهسار زنیم
۹تا گشودیم نظر، رزق فنا گردیدیم
چون شکوفه به زمین پیش که دستار زنیم
۱۰رشته جاذبه مهر به خاک افتاده است
چند چون شبنم گل خیمه به گلزار زنیم
۱۱صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
خاک در دیده این عالم غدار زنیم
۱۲