خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
مگر از سینه غبار هوسی افشانیم
۱سرو را نیست جز دست فشاندن باری
ما چه داریم که در پای کسی افشانیم
۲نیست در طالع ما جرأت دامنگیری
مشت خاکی به ره دادرسی افشانیم
۳هوس محمل لیلی گرهی بربادست
ما که جان را به نوای جرسی افشانیم
۴شکری را که به شیرینی جان می گیرند
چه ضرورست به کام مگسی افشانیم
۵شرم داریم که بال چمن آلوده خویش
غوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم
۶چه بود خرده جان پیش زر گل صائب
به که جان در قدم خار و خسی افشانیم
۷