ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم
دست شستن ز طمع آب روان می دانیم
۱دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان
بادپیمایی اوراق خزان می دانیم
۲در تماشاگه این معرکه طفل قریب
هر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم
۳چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو
هر که از ما گذرد آب روان می دانیم
۴بهر برداشتن از خاک مذلت ما را
هر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم
۵فکر در عالم حیرانی ما محرم نیست
خامشی را ز پریشان سخنان می دانیم
۶چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاه
ما که خود را به زر قلب گران می دانیم
۷حسن از پرده محال است که آید بیرون
روی چون آینه را به آینه دان می دانیم
۸هر که سنگ ره ما گرمروان می گردد
در بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم
۹سنگ اگر بر سر دیوانه ما می بارد
صائب از بیخبری رطل گران می دانیم
۱۰