گرچه از وعده احسان فلک پیر شدیم
نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم
۱نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی
غنچه بودیم درین باغ که دلگیر شدیم
۲حرص در آخر پیری کمر ما را بست
با قد همچو کمان همسفر تیر شدیم
۳گرچه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی
اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم
۴شست آن روز قضا دست ز آبادی ما
که گرفتار به آب و گل تعمیر شدیم
۵استخوان سوخته ای بود شب هستی ما
دامن صبح گرفتیم طباشیر شدیم
۶دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را
شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم
۷تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس
راضی از سلسله زلف به زنجیر شدیم
۸می چکید از لب ما شیر ز طفلی چون صبح
کزدم گرم چو خورشید جهانگیر شدیم
۹تنگ شد شهر چون مجنون ز ملامت بر ما
آخر از زخم زبان در دهن شیر شدیم
۱۰سالها گرد سر سرو چو قمری گشتیم
تا سزاوار به یک حلقه زنجیر شدیم
۱۱ناز یوسف ز سیه رویی خود چون نکشیم
ما که شایسته عفو از ره تقصیر شدیم
۱۲صلح گردیم به یک نقش ز نقاش جهان
محو یک چهره چو آیینه تصویر شدیم
۱۳گره خاطر صیاد ز دام افزون است
مفت ما بود درین بادیه نخجیر شدیم
۱۴گرچه اول مس ما قابل اکسیر نبود
آنقدر سعی نمودیم که اکسیر شدیم
۱۵جز ندامت چه بود کوشش ما را حاصل
ما که در صبحدم آماده شبگیر شدیم
۱۶صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان
که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم
۱۷