چشم امید به مژگان تر خود داریم
روی خود تازه به آب گهر خود داریم
۱صحبت ما به نگهبانی دم می گذرد
تیغ بر کف همه جا پشت سر خود داریم
۲منت پرتو خورشید و پر کاه یکی است
ما که شمعی چو فروغ گهر خود داریم
۳به گل ابر بهاران نبود دهقان را
این امیدی که به دامان تر خود داریم
۴نیست بر ناخن ما نقش در آزاری مور
هر چه داریم به لخت جگر خود داریم
۵قاصد و نامه نباشد سفر عنقا را
گوش بیهوده به راه خبر خود داریم
۶چیست فردوس که در دیده ما جلوه کند
ما گمانها به غرور نظر خود داریم
۷گوشه دامن خالی است، که چشمش مرساد!
آنچه از توشه ره بر کمر خود داریم
۸ما و اندیشه دستار، خدا نپسندد!
به سر دوست اگر فکر سر خود داریم
۹از عنانداری برق آبله زد دست سحاب
چون عنان دل عاشق سفر خود داریم
۱۰خشک گردید و نشد طفلی ازو شیرین کام
خجلت از نخل دل بی ثمر خود داریم
۱۱زانهمه قصر که کردیم بنا، قسمت ما
خشت خامی است که در زیر سر خود داریم
۱۲خضر این بادیه دنبال خبر می گردد
چه خبر ما ز دل بیخبر خود داریم
۱۳پایه حسن توسهل است گر از ماه گذشت
بیش از ین فیض گمان با نظر خود داریم
۱۴شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست
چه خبر ما ز دل نو سفر خود داریم
۱۵از غباری که ربودیم ز جولانگاهش
منت روی زمین بر نظر خود داریم
۱۶صائب آن روز سیه باد که روشن سازیم
برق آهی که نهان در جگر خود داریم
۱۷