دل نگردید شب وصل تهی از گلهها
طی شد این وادی و هموار نشد آبلهها
۱اثر از گرمروان نیست، همانا گردید
در دل سنگ نهان آتش این قافلهها
۲شور من بیش شد از چوب گل و سایه بید
گشت شیرازهٔ دیوانگی این سلسلهها
۳گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایم
پردهٔ خواب شد از غفلت من آبلهها
۴ندهد سود به بیتابی دل صبر و شکیب
کی ز افشردن پا، کم شود این زلزلهها؟
۵در رضاجویی حق کوش، نه خشنودی خلق
ترک واجب نتوان کرد به این نافلهها
۶مرگ چون باد خزان، خلق ورقهای درخت
هست چون دوری اوراق ز هم فاصلهها
۷منزلی نیست درین ره، نفس سوخته است
هر سیاهی که به چشم آید ازین مرحلهها
۸صائب از فرد روان باش که چون موج سراب
رو به دریای عدم میرود این قافلهها
۹