چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم
به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم
۱ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم
ترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم
۲مرا که هر مژه در عالمی است پا در گل
نظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم
۳فروغ عاریتی آنقدر گزیده مرا
که همچو شمع زبان در دهان گاز کنم
۴یکی هزار شود قطره چون به بحر رسید
چرا مضایقه جان به دلنواز کنم
۵مرا که نیست دلی، چون حضور دل باشد
مرا که نیست نیازی چرا نماز کنم
۶من آنچه می کشم از خویش می کشم صائب
چگونه از خودی خویش احتراز کنم
۷