بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم
تأملی که ندارم به کار خویش کنم
۱کنم چو صیقل فولاد، رویی از آهن
جلای آینه پر غبار خویش کنم
۲نهم چو آینه روز شمار را در پیش
شمار معصیت بی شمار خویش کنم
۳به گوش تا نرسیده است بانگ طبل رحیل
ز جای خیزم و سامان کار خویش کنم
۴ز چشم عیب شناسان نگاه وام کنم
نظر به روز خود و روزگار خویش کنم
۵عنان کشم ز پی لشکر شکسته خلق
چو گرد، سر ز پی شهسوار خویش کنم
۶به کار خویش ببندم حواس را هر یک
نظام کارکنان دیار خویش کنم
۷میان خدمت میر و وزیر بگشایم
همین ملازمت کردگار خویش کنم
۸به عرصه تا محک امتحان نیامده است
علاج این زر ناقص عیار خویش کنم
۹کنم ز سنگ بنا، خانه ای به رنگ صدف
حمایت گهر آبدار خویش کنم
۱۰چو شمع، خلوت فانوسی اختیار کنم
غذای خویش ز جسم نزار خویش کنم
۱۱به بوی سیب قناعت کنم ز باغ جهان
لباس خویش چو به از غبار خویش کنم
۱۲به خون دل ز می لاله گون بشویم دست
به اشک تلخ علاج خمار خویش کنم
۱۳دگر سیاه نسازم نظر به هیچ کتاب
نظر به دفتر لیل و نهار خویش کنم
۱۴به نان خشک قناعت کنم ز ناز و نعیم
لبی تر ا ز مژه اشکبار خویش کنم
۱۵چو خار خشک بسازم به برگ بی برگی
خزان سرد نفس را بهار خویش کنم
۱۶برون کنم ز جگر خار خار گلشن را
نظاره جگر داغدار خویش کنم
۱۷دل رمیده خود را به حیله سازم رام
شکار خلق گذارم، شکار خویش کنم
۱۸به هر فسرده نفس عرض گفتگو ندهم
نثار سوخته جانان شرار خویش کنم
۱۹بس است آنچه به غفلت گذشته است از عمر
گذشته را سبق روزگار خویش کنم
۲۰قدم ز گوشه عزلت برون نهم وقتی
که نقد هر دو جهان در کنار خویش کنم
۲۱ز دامن طلب آن روز دست بردارم
که دست تنگ در آغوش یار خویش کنم
۲۲چو بوی سوخته ای در جهان نمی یابم
ز خلق رو به دل داغدار خویش کنم
۲۳کمین دشمن دانا، مربی مردست
نظر ز روی عداوت به کار خویش کنم
۲۴چو نیست آب مروت به چشم خلق، آن به
که تازه روی خود از جویبار خویش کنم
۲۵علاج سیل حوادث جز این نمی دانم
که خاکساری خود را حصار خویش کنم
۲۶اسیر کشمکش جلوه های تقدیرم
کجاست فرصت آنم که کار خویش کنم
۲۷جواب آن غزل اوحدی است این صائب
که او شمار خود و من شمار خویش کنم
۲۸