صفای روی ترا از نقاب میبینم
به ماه مینگرم آفتاب میبینم
۱اگرچه از سر زلفش بریدهام عمری است
هنوز در رگ جان پیچ و تاب میبینم
۲غبار چهره خورشیدطلعتی فرش است
به هر زمین که به چشم پر آب میبینم
۳نژاد گوهر من از محیط یکتایی است
به یک نظر همه را چون حباب میبینم
۴کشیده دار عنان درازدستی را
که دور حسن تو پا در رکاب میبینم
۵دماغ خوردن دود چراغ نیست مرا
به روشنایی دل در کتاب میبینم
۶چو موی بر سر آتش نشسته مژگانم
ز بس که گرم در آن آفتاب میبینم
۷کجا روم که درین صیدگاه ناکامی
هزار دام ز موج سراب میبینم
۸رخ گشاده ز دل زنگ میبرد صائب
هلال عید به روی شراب میبینم
۹