ز خط طراوت رخسار یار می بینم
صفای آینه را از غبار می بینم
۱کدام سوخته جان گشته است گرد سرت
که ماه روی ترا هاله دار می بینم
۲ز لال خضر ترا پیش مرگ خواهد شد
چنین که سرو ترا پایدار می بینم
۳ز وصل روی تو گل چید هر که چشمی داشت
همین منم که ره انتظار می بینم
۴مگر در آینه امروز دیده ای خود را
که آب آینه را بیقرار می بینم
۵متاع هر دو جهان را به آب خواهد داد
طراوتی که به رخسار یار می بینم
۶حجاب دیده حق بین نمی شود کثرت
تو گرد می نگری، من سوار می بینم
۷ز خاک، چشم مرا همچو دام سیری نیست
همان ز حرص به راه شکار می بینم
۸به دست لنگر تسلیم داده اند مرا
میان بحر حضور کنار می بینم
۹حجاب دیده، من نیست چون شرر غفلت
درون سنگم و راه فرار می بینم
۱۰به فکر توبه در ایام پیری افتادم
ره نجات به شمع مزار می بینم
۱۱ز بیوفایی این باغ و بوستان صائب
گل پیاده خود را سوار می بینم
۱۲