اثر ز غنچه درین گلستان نمیبینم
فغان که اهل دلی در میان نمیبینم
۱چه زهر بود که چشم ستاره ریخت به خاک
که شیر را به شکر مهربان نمیبینم
۲چنان غبار کدورت دواند ریشه به خاک
که خنده در دهن زعفران نمیبینم
۳چه نقش بود که بر آب زد سپهر دو رنگ
که شیشه را به قدح همزبان نمیبینم
۴چنان شکستگی از صفحه جهان شد محو
که رنگ عشق به روی خزان نمیبینم
۵جز آبروی خسیسان، که خاک بر سر آن
نشان آب درین خاکدان نمیبینم
۶ز چشم اختر بد آنچنان گریزانم
که ماه ماه سوی آسمان نمیبینم
۷شکوفه ید بیضا به خاک ریخته است
ز لالهزار تجلی نشان نمیبینم
۸چرا ز گوشه عزلت برون روم صائب
ز مردمی اثری در جهان نمیبینم
۹