درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم
۱که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟
نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم
۲عیار ناز ترا اهل عشق می دانند
که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم
۳اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ
مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم
۴ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟
ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم
۵توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت
عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم
۶جنون من به خط سبز گلرخان بسته است
که در بهار شود شور بلبلان معلوم
۷ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت
که هست تیر کج و راست در نشان معلوم
۸ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش
که از ستاره شود سیر آسمان معلوم
۹بلندی سخن دلپذیر ما صائب
ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم
۱۰