شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم
شکستگان جهانند مومیایی هم
۱شود جهان لب پر خنده ای، اگر مردم
کنند دست یکی در گرهگشایی هم
۲فغان که نیست به جز عیب یکدگر جستن
نصیب مردم عالم ز آشنایی هم
۳شدند تشنه لبان جهان بیابان مرگ
چو موجهای سراب از غلط نمایی هم
۴درین قلمرو ظلمت چو رهروان نجوم
روند سوخته جانان به روشنایی هم
۵ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند
جماعتی که دلیرند در جدایی هم
۶شود بساط جهان پر زر تمام عیار
کنند کوشش اگر خلق در روایی هم
۷شدند شهره عالم چو بلبلان صائب
سخنوران جهان از سخنسرایی هم
۸