نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار را
شمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
۱گوهر از سُفتن بود ایمن در آغوشِ صدف
به ز خاموشی نباشد محرمی اسرار را
۲گل ز شبنم دیدهور گردد درین بستانسرا
از نظربازان مکن پوشیده آن رخسار را
۳تندخویی نیکوان را دیدهبانِ عصمت است
زود میچیند تماشایی گلِ بی خار را
۴چشم پوشیدن به است از دیدنِ نادیدنی
زین سبب آیینه گیرد از هوا زنگار را
۵خارخارِ حرص، فِلس از طینتِ ماهی نبرد
چون ز جمعیت شود دلجمع، دنیادار را؟
۶دیدهای کز سرمهٔ عبرت منوّر گشته است
چشمِ خوابآلود داند دولتِ بیدار را
۷نقطهٔ خاک است سِیر و دورِ گردون را سبب
مرکزِ ثابتقدم، دایر کند پرگار را
۸از حریصِ مالِ دنیا راستی جُستن خطاست
برنیارد گنج پیچ و خم ز طینت مار را
۹جمع سازد برگِ عیش از بهرِ تاراجِ خزان
در بهار آن کس که میبندد درِ گلزار را
۱۰عاشقان از درد و داغِ عشقِ صائب زندهاند
آبِ حیوان است آتش مرغِ آتشخوار را
۱۱